|
گنجشک بانو
در این وبلاگ خبری از جیک جیک مستانه نیست؛ تا اطلاع ثانوی لااقل.
|
|
||
|
1- همیشه از قضاوت کردن می ترسیدم. بدم می اومد اصلا... اونقدر که تو یه دوره ای از زمان تصمیم گرفتم هیچ قضاوتی، دقیقا هیچ قضاوتی از هیچ چیز و هیچ کس نداشته باشم. شده بودم یه جفت چشم بینا که فقط می دید و می گذشت. کیفیت ها رو می فهمید بدون این که حسش نسبت به اون کیفیت ها ارزش گذاری شده باشه... اون روزا شکل افراطی قضاوت نکردن بودم. حالا هم اگر چه این دید رو تعدیل کردم اما هنوز از قضاوت های اساسی می ترسم. هنوز سنگین ترین اتفاق دنیا برام اینه که یکی بیاد با نگاه خودش و با اطلاعات کمش منو نقد کنه و حکم بده. فقط تو این مورده که اونقدر می رنجم که حتی به ته ماجرا هم فکر می کنم...
2- اینجا، فقط همین یه جا... جاییه که من ماسکم رو کنار می ذارم و می نویسم. نه این که همیشه، اما بیشتر از همیشه... عریان تر از همیشه... اونقدر که وقتی پستی رو می نویسم هیچ وقت دو بار نمی خونم و اصلاحش نمی کنم. نوشتن کسب و کار منه اما من اینجا نمی خوام خوب بنویسم. نمی خوام قشنگ بنویسم، روون و جالب بنویسم... فقط می خوام بنویسم...
3- من این روزها خوب نیستم. این روزهایی که به قدر چند ماه کشدار شده. حساب ماه هاش دستم نیست. نمی خوام هم باشه. اما می دونم اونقدر این ماه ها سنگین و تلخ و سیاه بوده برام که تموم شدم. روزایی بود که می دیدم دارم تموم می شم. یه چیزی تو وجودم مرتب هشدار می داد که مراقب باش من دارم تموم می شم... من دارم پاره می شم... من الانه که ببرم... من این هشدارها رو می شنیدم و کاری نمی تونستم بکنم. دلیلش بذارید برای خودم باشه. همونطور که عواقبش هم این روزا فقط دامن منو گرفته... 4- می دونید؛ تو دنیای روانشناسی می گن آدم ها پر از استعاره ن. حتی استعاره ^ درمانی هم از همین جا باب شده... آدما حس و حالشون رو با استعاره هایی می گن که گویاترین بیان از حال درونی شونه. استعاره این روزای من شمعیه که تموم شده. تموم تموم تموم. حالا من باید این شمع ولو شده رو از نو بسازم. باید شعله ای داشته باشم که پارافینش رو آب کنم... باید ظرفی داشته باشم که پارافین رو توش بریزم... باید رنگی داشته باشم که بریزم روی پارافین تا تیرگی های سوختن قبلی رو نادیدنی کنه... مهم تر از همه اینا، من باید فیتیله داشته باشم... فیتیله ای که هیچ بعید نیست دیگه به دستش نیارم. فیتیله ای که درونمایه ی منه و من از دستش داده م... همه اینا نیاز به زمان داره. من نمی دونم چقدر زمان می خوام . اما می دونم که زمان می خوام. می دونم که مدارا می خوام. می دونم که دستی می خوام که منو جمع کنه، شعله ور کنه، از نو بسازه... 5- کاش جمله ی "همه مشکل دارن" رو هر بار نمی شنیدم. کاش فقط مدارا می دیدم و لطفی که خستگی ناپذیرانه بهم سرازیر می شه...
پ.ن مهم: می دونم که خوندن اینا خسته تون می کنه. هر کی اومد و خوند، قدمش روی چشم. هر کی هم حوصله این بی حوصلگی های منو نداره، زحمت اون مربع قرمز بالای صفحه با خودش. فقط تو رو خدا بد برداشت نکنید و به دل هم نگیرید. نذارید من از گفتن همین یه ذره درددل هم پشیمون بشم.
توی یه مراسمی با همسری دعوت داشتم... اونجا یه تلسکوپ کوچیک آورده بودن تا به مناسبت چهارصدمین سالی که از روز دیده شدن مشتری توسط گالیله می گذشت، به ما هم این سیاره رو نشون بدن... من توی چشمی تلسکوپ نگاه کردم و جز دو تا نقطه سفید هیچی ندیدم. کنار اومدم تا بقیه کسایی که برای دیدن مشتری صف کشیده بودن هم بهره ببرن... همسری نگاه کرد و مثل همیشه با کلی کند و کاو سوژه ش رو بررسی کرد و از راهنمایی که اونجا بود کلی سوال پرسید. نفرات بعدی، گاهی ذوق زده فریاد می زدن دیدم... گاهی قدرت خدا رو شکر می کردن، گاهی با فضل تمام سر تکون می دادن و می رفتن کناری می ایستادن... اما من از دیدن اون نقطه خوشحال نشدم. اون نقطه برای من یه نقطه بود مثل تمام نقطه های دیگه ای که دیدم. من درباره مشتری یه چیزایی می دونستم که هیچ ربطی به اون نقطه ریز نداشت... من لذت دیدن مشتری رو از فاصلخ دور درک نکردم. *** رفته بودم تو یکی از بخش های سازمان میراث * فر هنگی... یه کاسه و دو تا ظرف کوچیک گذاشتن جلوم. گفتن متعلق به هزار سال قبل از میلاد مسیح، یعنی 3 هزار سال قبله که از یه سارق کشف شده. من کاسه ترد و نازک رو دستم گرفتم و زیر و رو کردم. پتینه کاری شده بود و خیلی ساده. بردم دم بینیم و بو کردم. هیچ بویی نداشت... همه با آب و تاب از ارزش عتیقه ها حرف می زدن. من همین طور نگاهش می کردم و نمی دونستم چه لذتی می شه از این شیء برد. شیئی که حتی نمی تونم تو تار و پودش تاریخ مردم گذشته رو از امروز تفکیک کنم. یه کاسه بود شکل همه کاسه هایی که تو عمرم دیدم... *** به نظر من برای لذت بردن از هر چیزی، باید اون چیز رو در زمان خودش و در مکان خودش دید و لمس کرد. من با توهم مهم بودن یه پدیده لذت نمی برم... من اهمیت هر پدیده ای رو در ارتباط با خودم می سنجم... خودم، دنیای خودم و زمانه خودم... من اصلا گنجشک بانوی رمانتیکی نیستم. اصلا گنجشک بانوی خوش ذوقی نیستم. اصلا گنجشک بانوی کنجکاو و شگفت زده و پایبند به احساسات ملی نیستم. فکر می کنم این معنی خالی شدن آدم رو داره... من گنجشک بانوی خالی شده ای هستم...
من همیشه از آمیخته شدن با هرچیزی فرار کرده م. از آمیخته شدن با هر محیطی... هر زمینه ای... نمی دونم این خصوصیت بیشتر به نفعم بوده یا به ضررم... اما من هیچ وقت با رشته تحصیلیم آمیخته نشدم. همیشه منتقدانه تر از هر کسی به این رشته نگاه کرده م. با وجودی که همین رشته چیزای خیلی خوبی هم به من داده... هیچ وقت با کارم – این با رشته م فرق می کنه- آمیخته نشده م. حتی با محیطای کاریم... از این که کسی منو با صفتی بشناسه که مربوط به یه کار، رشته، یا محیط می شه بدم میاد. مثل وقتی که یه نفر رو می گن طرف دکتره دیگه! باید مثل دکترا باشه... من از این که دکتری بشه صفت یه آدم بدم میاد... گاهی وقتا فکر می کنم این اجتناب من داره تبدیل به ترس می شه... ترسی که همیشه باهامه و نمی ذاره با چیزی یک رنگ بشم. و تا وقتی این فاصله هست... تا وقتی من نتونم غرق چیزی بشم نمی تونم تخصص چیزی رو داشته باشم. خیلی بده. البته یه خوبی خیلی بزرگ داره که توانیی نگاه از بالا بهش می گن. این که من می تونم هر موقعیتی رو صرف نظر از وابستگی هام به او ببینم و تحلیل کنم... همسری می گه این رفتارم برخلاف عادت زن هاست... همینو دوست داره. من اما تازگی ها دارم از این طرز فکرم وحشت می کنم... آدمیزادیم دیگه... همیشه در دو سر طیف سردرگمیم!
دلم داره پاره می شه. احساس عجز عجیبی دارم. حس بی پناهی داره دیوونه م می کنه. انگار که یهو چشم باز می کنی می بینی هیچ چیز و هیچ کس اونجایی که واقعا نیاز داری کنارت نیست. نیاز دارم مدت ها... مدت های خیلی طولانی از همه چی و همه کس ببرم. حتی از خونه زندگیم، از همسرم، از دوستام... بیشتر از همیشه آرزو دارم که می تونستم برم یه جای دیگه این دنیا تنهایی به زندگیم ادامه بدم. یه زندگی جدید، آدمای جدید، سبک جدید و من که فرصت دارم یه بار دیگه خودم رو تعریف کنم و حد و مرزهای زندگیمو دوباره از نو بکشم... تو دور تسلسلی افتادم که مدام حس می کنم همه چی بی نتیجه ست، باطله، مصنوعیه... همه چیز انگار داره تو محیط آزمایشگاه اتفاق می افته برام. به همون پوچی و کم عمقی. حس دردناکی دارم که فکر می کنم تو زندگی هیچ وقت کسی دوستم نبوده و هیچ وقت کسی دوستم نداشته... خیلی بهم ریخته م...
بهانه آشنایی من با محمد * مصطفا* یی، پرونده بهنود بود. چند روز پیش از طرف مصطفایی ایمیلی برام اومد که فرصت نکردم بخونمش تا امروز. ایمیل خبر از قصاص قریب الوقوع بهنود می داد. صرف نظر از این که من راجع به بهنود چی فکر می کنم، یه چیزی خیلی برام آزارنده ست. این که قوانین مجازات اسلامی باید تو جامعه اسلامی اجرا بشه. جامعه اسلامی تعریفای روشنی داره که مهم ترینش عدالته و لااقل الان ما از اون تعریفا خیلی خیلی دوریم. همین دور بودن، باعث مسائل فرهنگی، اجتماعی و روانی میشه که زمینه وقوع جرم رو فراهم می کنن. و حالا موقع اجرای حکم که می رسه تازه باید قانون اسلامی برای جامعه ای اجرا بشه که به دلیل نداشتن همون عدالتی که اسلام گفته به این روز افتاده. تو وقوع جرم فقط شخص نیست که تصمیم می گیره. اما فقط شخصه که مجازات می شه. اینجوری می شه که الان اسلام چهره خشنی پیدا کرده... همه اینا به کنار... چیزی که جرقه نوشتن اینا رو زد جمله ای بود که تو وبلاگ مصطفا* یی خوندم. نوشته که: برایش این پنج شنبه در خانه خود شمع روشن کنید. چقدر این جمله به دلم نچسبید. وسط اون همه جمله، این یکی عین شلواریه که داره از پای یه بچه لاغر پایین می افته... انگار آدما دیگه شرمشون میاد از این که بگن دعا کنید... از این که بگن توسل کنید به یکی که پیش خدا از خودتون عزیزتره و حرفش برو تره... نمی دونم... این که طرف میاد می گه «پنج شنبه» یعنی به باورای دینی درباره ارزش پنجشنبه ها اعتقاد داره. اما این که می گه شمع روشن کنید دیگه علنا نقاب به صورت زدنه... شمع روشن کردن نه مال دین ماست نه فرهنگ ما. این که حالا چه جوری یه عده ای میان این چیزا رو زورچپون می کنن تو فرهنگ ما برام خیلی عجیبه...
دوشنبه 13 مهر1388 :: 17:4 :: نويسنده : گنجشک بانو
به شکل رقت انگیزی نازک شده م. چند دقیقه قبل یه رگ توی انگشتم قلمبه شد و شروع کرد به تند تند زدن. از همین الکی زدنای همیشگی نبض. خیلی درد گرفت. از 3،4 ثانیه که گذشت، احساس عجز عجیبی کردم. دلم برای خودم سوخت و بعد گریه م گرفت. به همین سادگی. به همین مسخرگی... * محمدحسین بهرامیان
نارضایتی شغلی به سرحد خودش رسیده. دیگه بریده م...
دوست دارم چنگ بندازم رو یه سری چیزا. چیزایی که حس می کنم بکرن. بعضی حس ها، بعضی اکتشافا مال خودمه انگار. مثلا آدرس وبلاگ قبلی یه نفر رو پیدا می کنم. یکی که سعی داره خیلی پیچیده رفتار کنه، خیلی جنتلمنانه، خیلی خود بگیرانه حتی... بعد می بینم که خصوصی ترین چیزا و بد دهن ترین حرفا رو اون تو نوشته. بعد می خوام جیغ بزنم و بگم وای! می دونــــی؟ این وبلاگ فلانیــه! اما نمی گم! مثه یه راز گنده تو دلم نگهش می دارم و ذوق می کنم! حالا من چیزی از یه نفر می دونم که هیچکی نمی دونه. این خیلی ذوقناکه. یه چیز به همین سادگی!
این روزا رو حس نمی کنم. چندماهه که روزام رو حس نمی کنم. کار همه وقتم رو می گیره و من دیگه حتی خودم رو هم حس نمی کنم. این روزا شاید مهم ترین انفاق زندگی من این باشه که بعد از مدت ها می تونم سرم رو روی مهر بذارم و دعا کنم. چند ثانیه فقط... بعد از مدت ها که حتی وقت دعا کردن و فکر کردن به خدا -خارج از نمازهای نصف و نیمه م- رو نداشتم. خیلی خسته م. خیلی دلزده م و فکر می کنم که یک لحظه هم نمی تونم این جو کاری رو تحمل کنم... تنها نقطه روشن زندگیم، غروباست که برمی گردم خونه و خستگیم واقعا جا می مونه پشت در. اما خب اینم فقط مال چند ساعته. مثلا دارم با لذت فیلمی رو که مدت ها براش لحظه شماری کرده بودم می بینم که یهو دچار حمله خواب می شم. از هیجان و هیاهوی فیلم بیرون می آم و بدون مسواک زدن به همسری شب بخیر می گم و می رم می خوابم. همین قدر سریع و غیرمنتظره. دوست ندارم. من این گنجشک بانو رو دوست ندارم. گنجشک بانویی که سرجای خودش نیست رو دوست ندارم. گنجشک بانویی که مدام در طول روز توی خودش در حال جنگ و جداله دوست ندارم. گنجشک بانویی رو که تو جدال روزهاش خودشو شکسته و شکست خورده می بینه دوست ندارم. من این گنجشک بانوی سرخورده و غمگین رو با لبخند و هیاهوی دروغینش دوست ندارم. دوست ندارم گنجشک بانویی رو که داره هرز می ره. گنجشک بانویی رو که مدت هاست خود پیشرو و فعالش رو گم کرده دوست ندارم. گنجشک بانویی رو که مظلومانه تو محیط کارش دیده نمی شه دوست ندارم.
پ.ن 1: خسته م خدایا. راهی جلوم بذار. پ.ن 2: نگرانم نباشید. وجه خصوصی زندگیم رو رواله. زندگیم این روزها آروم تر و عاشقانه تر از همیشه ست. مشکلات به قوت خودشون باقی ن اما من دیگه شکایتی ندارم. نمی دونم بزرگتر شده م، صبورتر شده م یا مثبت نگر تر. هر چی هست، وابستگی هامو به زندگی بیشتر می کنه. اما وقتی برای لذت بردن نیست. تمام کیفم نصف و نیمه تموم میشه. پ.ن 3: همسری عزیزم... نمی دونی چقدر نگرانتم. نمی دونی چقدر دلم می لرزه وقتی می بینم اینطور داری به هر دری می زنی به خاطر من. نمی تونم تحمل کنم که اینجوری تو خودت فشرده بشی... بیشتر از همیشه دوستت دارم و بیشتر از همیشه بهت وابسته م...
------------------------------------------------------------------------------------------------- چی می گن اینا؟
پنجشنبه خونه پدری باز شده بود محل تجمع فامیل. چقدر این تجمع ها رو دوست دارم. چقدر حس خوبی دارم. البته اگر اون 3 تا جوجه جیغ جیغو رو که مدام دارن تو بغل پدر و مادرشون گریه می کنن و بهانه می گیرن از جمع مهمونی فاکتور بگیریم! بابا بعد از ازدواج من خیلی عوض شده. انگار شده بزرگ فامیل... من این نقش رو دوست دارم اما نه برای بابای خودم. بابایی که همیشه سرحال ترین و جوون دل ترین آدمی بوده که می شناختم... پنجشنبه صبح، ساعت 10 بیدار شدم و هول هولکی آماده شدم که برم بازار. ساعت 11 بود که دیگه راه افتادم. همسری اما موند تا به کارای عقب مونده ش برسه. پنج شنبه تنها روز تعطیلی منه و نمی شد از دستش بدم. قرار بود برم و چن تا تیکه چیز کوچولو بگیرم برای خونه و زود برگردم. اما رفتن همانا و راه رفتن تا ساعت 6 و نیم همان. وسط راه همسری هم به من ملحق شد تا یه فرش بخریم و نتیجه این بود که مجبور شدیم از همونجا صاف بریم خونه بابا اینا. با اون همه وسیله! اینا هم خریدام هستن: جورابان حراج گذاشته بود. هر کدوم از این جورابا رو به جای 2و نیم خریدم 1500. این فرش رو برای اتاق خواب خریدم. اگه می بینید سایه می ندازه برای اینه که خوابش اونوریه من اشتباه پهن کردم! الان درستش کردیم. این پادری پش پشو هم برای جلوی در حمام و توالت. این کیف رو خیلی دوست دارم. روی شونه خیلی شیک تر می شه. فقط موندم با جلنگ جولونگ اون آهناش چه کنم! این شلوار لی رو تو حراج خریدم. 15 تومن! جنسش خیلی محکمه. وای یه مغازه تو اعماق بازار حراج گذاشته بود. داشت مغازه ش رو می فروخت. این دستکش ها رو خریدم 1500! توش پشمیه. گرم و نرم... خیلی بامزه س. برای روزای برفی و برف بازی کردن!
اعتماد به نفسم شدیدا پایین اومده. خدایا من این آدم رو دوست ندارم. کاش می شد از اول بسازیش... 1- قدرت تطابقم پایین اومده و این به شدت آزارم می ده. هر چیزی خلاف میلم می تونه منو بشکنه. نمی دونم آدم کم کم که بزرگ می شه از شور و شر می افته، یا همچین که زندگیشو تو دست خودش می بینه و خودش می شه همه کاره خودش، به خودرایی و استبداد عادت می کنه. تو شرایط کاری جدید بیشتر از همیشه از خودم مقاومت نشون می دم. از قاطی شدن با آدم ها. از حل شدن و دل دادن به کار. از حرفه ای شدن تو این کار کناره گیری می کنم. همه ش به خودم می گم که این کار، کار من نیست اما از طرفی می بینم که بالاخره الان دارم انجامش می دم و بهتره که تو همین مدتی که اینجام خودمو با این مقاومت نابود نکنم. مقاومت من پیش از اون که همکارام رو اذیت کنه خودمو تحلیل می بره. اولین روز ماه رمضان با این پسره که مافوقمه بحثم شد. طوری از کوره در رفتم و هر چی دلخوری داشتم با داد و هوار بهش گفتم. مطمئن بودم فردا دیگه نمیام سر کار. حتی به مینا که باتری لپ تاپم پیشش بود گفتم یه روز بیرون باهات قرار می ذارم ازت می گیرمش... داد و بیدادهام که تموم شد گفت خانوم فلانی خیلی آدم مغروری هستی... اولین بار بود تو عمرم که همچین چیزی رو بهم می گفتن. فکر کردم شاید این نتیجه همون حس انعطاف ناپذیری این روزها ست که منو تو چشم دیگران اینطور جلوه می ده... پ.ن: نگفته بودم محل کار قبلی چی شد؟ یه روز ریختنمون بیرون و گفتن خدافظ. همین.
2- اولین خونه زندگی مونو تو بدترین شرایط ممکن اجاره کردیم... وقتی که فقط 3 هفته از عروسیمون می گذشت. عصر یکی از روزای مردادماه پارسال بود که از بیرون بر می گشتیم. از مترو پیاده شدیم که 5 تا اس ام اس همزمان برای همسری رسید. فقط گفت مادرمه... من دیگه نمی فهمیدم. چشمام هیچ جا رو نمی دید. حس می کردم ضربان قلبم اونقدر بالا رفته که همین الان قلبم می ترکه. همسری برام نخوند. نذاشت خودمم بخونم. فقط گفت که نوشته تا دو هفته دیگه باید خونه رو تخلیه کنید وگرنه با مامور میام می ندازمتون بیرون. نگفت بقیه اس ام اس ها چی بودن. اما می تونستم حدس بزنم... داشتم خفه می شدم. ما که همچین قصدی داشتیم... ما که می خواستیم خودمون یه روز خونه رو خالی کنیم و بگیم نخواستیم این قصر و این لطف بیکران رو. از همون شب راه افتادیم دنبال خونه پیدا کردن. پول؟! 4 میلیون تو حساب من بود که پس انداز کار کردنم بود. سکه های سر عقد رو باید می فروختیم. شاباش ها رو هم گذاشتیم روش و شد 2 میلیون. اون روزا رو که یادم میاد وجودم پر از درد می شه. انگار که از زیر سنگ پول جور می کردیم. تمام پس انداز و وام هامون رو خرج اون عروسی کذایی کردیم که الان شده بدترین خاطره زندگی من. حتی حاضر نیستم آلبوم عکسامو نگاه کنم. نمی تونستیم به کسی چیزی بروز بدیم. نمی تونستیم از نزدیکان کمکی بخوایم. نمی تونستم غرور همسری رو بیشتر از این خرد کنم. بابا پیشنهاد داد بهمون پول قرض بده. نمی خواستم قبول کنم اما مجبور بودیم. همسری 2 تومن از کسی قرض گرفت و من یه تومن از بابا. یه خونه کوچیک 45 متری تو یه منطقه ارزون شهر اجاره کردیم. 9 تومن 100 تومن. بابا خیلی اصرار داشت بیایم طبقه بالای خونه شون که مستاجر تازه بلند شده بود ساکن شیم. به هیچ وجه ممکن نبود بهش فکر کنیم. بابا هم اگر چه با لطف زیاد همچین پیشنهادی رو می داد اما دلایل منطقی ما رو قبول کرد. گفتم نمی خوام فکر کنن از پس زندگی مون بر نمیایم. که بگن دادماد سر خونه شد. بعد از اجاره خونه مون بود که یه روز بابا منو کشید کنار و گفت که قسطا و اجاره خونه تونو بسپارید به من. می فهمیدم از محبتشه. از حمایتیه که تو همه زندگی خالصانه بهم روا داشته. اما وقتی می شنیدم که می خواد جور زندگی منو بکشه خورد می شدم. رفتیم تو خونه جدید... جامون خیلی تنگ بود. راهمون به محل کار هر دومون دور بود. اما سر کردیم. از همون روز اول به امید سال بعد سر کردیم. شب اول که بابا اینا و شوهر خواهری اومده بودن کمک (خواهری تازه 4 روز بود که فارغ شده بود). به سرعت یه بخشی از کارا رو انجام دادن و اتاق خواب رو چیدن و رفتن. انقدر ذوق بودن پیش نی نی تازه اومده رو داشتن که حتی نموندن شام بخورن. یه دفعه حس کردم چقدر تنها شدم. چقدر غریبی می کنم تو این خونه. نشستم روی زمین و تکیه دادم به یکی از کارتون ها. رو به روم پر از کارتون های باز نشده بود. یه نگاه به خونه کردم و تازه حس کردم که نفسم داره در میاد. حس کردم یه وزنه سنگین از رو شونه هام برداشتن و تنم آروم شد. همسری عصبی تر و تنها تر از همیشه نشسته بود و با انگشتاش بازی می کرد. گفتم خوشحال نیستی؟ گفت نه. اما من خیلی خوشحال بودم. خیلی آروم شده بودم. لذت نشستن تو این خونه، لذت این استقلال کوچیک برام اندازه یه دنیا بود. خونه من بود... خونه ای که توش تحقیر و منت نبود. (خدایا شکرت) اینا رو گفتم که بگم امسال بعد از یه سال تنگی جا و دوری راه خونه مونو عوض کردیم. اینجا هم 13-14 متر جامون بازتره و هم راهمون خیلی نزدیک تر به همه جا. خدایا دوباره و صدباره شکرت. اینا رو نوشتم که یادم نره چه روزایی رو داشتم. هر چند که موقع روایت کردن این حرفا سعی می کنم آدمی باشم که از دور خودمو می بینم. یاد آوری دقیق اون لحظه ها هنوز وجودمو فشرده می کنه... یه ماهه اومدیم تو این خونه اما تازه دیشب اتاق خواب رو شستیم و چیدیم! ساعت کاریم اینجا زیادتر شده و ماه رمضان هم مزید بر علت که کمتر نای به زندگی رسیدن رو داشته باشیم.
3- دلم برای اینجا تنگ شده بود. نتونستم بر نگردم... ۴- بیشتر از هر چیز نوشتم که یادم نره چه روزایی بود. چه روزای تلخی بود...
ديگه نمي تونم اينجا بنويسم. حس امنيت ندارم. ببخشيد. حق نگهدار
دارم سعی می کنم زندگی رو از سر بگیرم. دارم سعی می کنم هر چیزی رو که رنگ و بوی سیاست می ده کنار بذارم و به زندگی دو نفره مون برسم. دیگه بلافاصله بعد از خوندن و شنیدن یه خبر گوشی به دست دنبال همسری نمی افتم. اما خدا می دونه که این روزا بیشتر از هر روز دیگه ای تو دلم خالیه. حتی بیشتر از روزای اول این شلوغیا... می ترسم. می ترسم از روزایی که ایران بشه پاکستان... بشه عراق...افغانستان... می ترسم از روزی که جنگ داخلی تا اونجا پیش بره که مرگ دیدن عادت روزانه مون بشه... از روزی که ندونی چشم به راه عزیزت به در بمونی یا پی تیکه های پیکرش تو لاشه های انفجار بمب بگردی... من از اومدن و موندن یک نفر می ترسم اما بیشتر از اون از رفتن و برنگشتن این همه آدم واهمه دارم... از مرگ دیدن و خون چشیدن... نشسته ام کنج خونه و برای سالم برگشتن همسرم ذکر می گم... موبایل ها که قطع می شه، من می مونم و اضطرابی که گوله گوله از چشمام می ریزه پایین... من و انگشتایی که روی هر بندش یه ذکر سراسیمه نقش بسته... دلم برای این همه مادر خون به دل می سوزه... خدایا تمومش کن عزیزترینم... هیچ وقت از چیزی به این اندازه خوشم نیومده بود. مرسی که برام خریدیش... عاشقش شدم!
تو امتحاناي همسري هستيم و من براي اولين بار حس مادرايي رو دارم كه به خاطر امتحانات بچه شون درهاي عالم به روشون بسته مي شه! همسري با حضور من توي خونه بيشتر از درس عقب مي مونه و مرتب خواستار بيرون بودن منه اما همچين كه مي خوام پامو از خونه بذارم بيرون، مثل بچه ها آويزونم مي شه كه نه! نرو... دلم نمي خواد بري من تنها بمونم! خيلي استرس داره. بد مي خوابه، زياد مي خوابه، خسته و كسله، سر كار نمي ره و اكثر اوقات روز توي خونه حبسه، به شدت تو خودشه (اين منو خيلي نگران مي كنه)... به اين حالت ها بايد سرگيجه و تهوع و سستي اين چند روزه رو هم اضافه كرد كه به خاطر تجويز هاي مسخره اون دكتر ابله دچارش شده. (براي يه سرما خوردگي 10 تا كوآموكسي كلاو خورده و 10 تا از يه قرصي كه هيچ كدوم تا حالا اسمشو نشنيده بوديم، و 2 تا 6.3.3 زده!) من اين وسط دست و پامو گم كردم و عين عين عين يه زن عامي هيچ كاري ازم بر نمياد جز پختن غذاهاي رنگ و وارنگ و كيك و شيريني... بلكه ذوقش باز شه و يه نقطه روشن تو اين روزاش پيدا كنه... كه نمي شه... كه نمي كنه... انتخابات هم به اين همه استرس و ناراحتي ش دامن مي زنه... همين ديگه... كلا خوشحال نيستيم اين روزا. حالا باز بگن ز گهواره تا گور دانش بجوي! اينجوري؟!
پ.ن: ديروز از جمعه بازار پاساژ پروانه يه مانتوي خوشگل خريدم. فردا عكسش رو مي ذارم.
پ.ن۲: شما هم لينك هاي وبلاگ و عنوان پست ها رو آبي رنگ و آندرلاين شده مي بينيد؟ من چند بار قالب رو تغيير دادم اما وضعيت همونه. نمي دونم چرا اين جوري شده. كسي مي دونه چي كار بايد بكنم؟ ديشب بعد از مقادير متنابهي غصه و گريه و بيرون رفتن از خونه و تنهايي قدم زدن و برگشتن و شام پختن و خوردن و دوباره تو رختخواب رفتن و هق هق كردن تو بغل همسري سرما خورده و از دل من در نيومدن دلتنگي ها و الكي ناراحت بودن هام، همه چي ختم به خير شد! صبح همسري براي رفتن به سركار بيدارم كرد اما من دل درد داشتم و تصميم گرفتم بيشتر بخوابم. همین که بيدار شدم، همسري رنگ و روي زرد منو ديد و چن لحظه بعدش من گنجشك بانوي بيچاره اي بودم كه هلف هلف خرما مي رفت تو دهنش و با بيحالي و خواب آلودگي جوونده مي شد! آخر سر هم بعد از خوردن فيفول، همسري دستور داد كه تا تو يه رنگي به صورت گچيت مي مالي من مي رم «جيگركي» (یه «جيگركي»نزديك خونه مون هست تر و تميز!) چند تا سيخ جگر سفارش مي دم. زودي بيا. نه، آخه كدوم جيگركي ساعت 9 صبح بازه؟ بسته بودن جيگركي همانا و زور چپون شدن آب آلبالو و پَپه سالاري تو گلوي ما همان! (شيريني هاي سپه سالاري اين شيريني پزي دم خونه ما حرف نداره... نرم... گرم... لذيذ... ما بهش مي گيم پپه سالاري!) تو مسير اداره يه نوشيدني دنت شكلاتي هم خوردم كه يه وقت براي سر رسيدن عزرائيل عزيز مشكلي پيش نياد! (فتوای گنجشک بانو: هیچ بنی بشری که اپسیلون مقداری به سلامتی خودش اهمیت می ده حق نداره این نوشیدنی غلیظ و چرب و مرگ و سرطان رو بخوره. یه نوشیدنی دنت مساوی با ۲۴ ساعت سیر بودن! (برای سحری بخورید حلاله)) الان هم مي تونم تضمين كنم كه تا شب (كه قراره جگر بزنيم بر بدن) در مقابل هرگونه موج گرسنگي، تشنگي، ضعف، قار و قور شكم، دل ضعفه و اسيد معده ياراي ايستادگي دارم. زت زياد! به نظرم همونقدر که یه مرد از ندیدن روی خوش و لبخند و آغوش باز موقع رسیدن به خونه دلسرد می شه، یه زن هم از ندیدن جواب محبتش وقتی خودشو برای ورود مردش آماده کرده، دلگیر و غصه دار می شه. خصوصا اگه زن خودش هم خسته باشه و تازه از کار برگشته باشه و تنها دلیل سر پا موندن و بیدار بودنش انرژی دادن به همسرش با یه لبخند باشه... خصوصا اگر زن پری-ود باشه و همسرش اینو بدونه... خصوصا اگر زن دلش گرفته باشه و تنها به امید محبت های همسرش دلتنگی هاشو تو خودش نگه داشته باشه...
شدیم عین دو تا بچه ای که مامانشون گذاشتتشون خونه رفته خرید، سفارششون هم کرده که دست به هیچی نزنید تا من بیام. کارامونو کردیم، مشقامونو نوشتیم، بازیامونو کردیم، حالا بی حوصله افتادیم کف اتاق که کی مامان میاد ما برای بقیه روزمون یه برنامه ای داشته باشیم! به همسری می گم دقت کردی؟ زندگیمون شده یه خط صاف که یه وقتایی مطالعه و فیلم دیدن یه شیبی بهش می ده. بقیه ش فلته! سر کار می ریم. میایم خونه... دلمون برای هم تنگه... یکم با هم حرف می زنیم... خوراکی می خوریم... آروم می گیریم... بعدم خواب! پ.ن1 : چرا ما بلد نیستیم سر خودمونو گرم کنیم؟ نه جدا شماها چیکار می کنین؟ (حالا اینجا که هیچی! بهشت و بگو که توش چقدر بیکار بشینیم حوصله مون سر بره! سنگ و کلوخم که اونجا پیدا نمی شه بزنیم تو شیشه مردم در بریم.)
پ.ن 2: امروز تعطیل بودم. اینم از حاصل امروزم... |
درباره وبلاگ
![]() لطفا از من خرده نگيريد اگر دلخوري هايم را اينجا مي نويسم. اگر گاهي كودك مي شوم و كودكانه براي شما تعريفشان مي كنم. اگر گاهي بي منطق مي شوم و لجبازي مي كنم. برايم بزرگتري نكنيد. بگذاريد جايي را داشته باشم براي نق زدن و بچگي كردن. باور كنيد شخصيت من هم مثل شما والدي دارد كه بايد به قواعدش احترام بگذارم. بگذاريد همين يك جا دور از چشم والد درونم نفس بكشم... پيوندها
|
||