|
گنجشک بانو
در این وبلاگ خبری از جیک جیک مستانه نیست؛ تا اطلاع ثانوی لااقل.
|
|
||
|
دارم فکر می کنم به عددها. به این که چرا بعضی عددها، فراوانی حوادثشان بالاست... چرا خیلی ها 25 فروردین به دنیا می آیند، خیلی ها 25 فروردین می میرند؟ خیلی از مردها متولد 23 خردادند و خیلی از زن ها متولد 25 آذر؟ چرا خیلی ها 23 بهمن عروسی می کنند، خیلی ها 23 بهمن متولد می شوند... به این که چرا خیلی ها قدشان 157 سانتی متر است و من تا حالا هیچ زنی را ندیده ام که 158 سانتی متر باشد؟ چرا بیشتر زن های لاغر 48 کیلو و نه 47 کیلو هستند؟ چرا بیشتر مردهایی که دیده ام یا 68 کیلو بوده اند یا 76 کیلو. و سایز پای خیلی از مردها 42 بوده است و نه 41... عددها عجیب و غریبند. دنیای درهم و برهمی دارند. هر چی میام پست بذارم بلاگفا می گه به دلیل محتوای پستم اجازه پست مطلب به من نمی ده. می گم این بلاگفا چه چشم برزخی ای پیدا کرده ها! ما فقط از مرخصی گرفتن و خونه موندن امروزمون نوشتیم، این بلاگفا تا تهش رو رفته و تجسم کرده که تو خونه چه کردیم و چه نکردیم! ای بابا! پس از تحرير: هيچي ديگه. غرض به رخ كشدين نتيجه يه روز مرخصي بود و آب انداختن دل جماعت كه به حمدلله حاصل شد یعنی واقعا باید کلمه ضد * بارداری تو اینترنت ایران فیلتر باشه؟ حس فرار دارم. صبح که از خونه راه افتادم سمت آزمایشگاه، مطمئن بودم که دیگه بر نمی گردم . تمام شهرهایی رو که می شد رفت تو ذهنم مرور کردم. نقشه کشیدم که چطور زندگی کنم. چطور کار کنم. چه کاری بکنم... با این حال الان پشت کامپیوتر خونه نشستم و دارم هنوز به رفتن فکر می کنم. باید اصل مدرکم رو بگیرم. کاری که خیلی وقته عقب افتاده. و صاف کردن حساب های شخصی... خدا رو شکر که بدهکار هیچ احدالناسی نیستم... خسته ام و هیچ وقت در عمر تا این حد به بی اهمیتی پشت سرم فکر نکرده بودم...
ايستاده ام رو به روي آينه و صورت خواب آلودم را بزك دوزک مي كنم! تو روي عرض تخت دراز كشيده اي. پاهاي آويزانت را دور مچ پايم مي پيچي. يعني كه از جايت تكان نخور. دستم را مي كشي و مي گويي - هويج بانو؟ · چون هويج خوشمزه ست. خوشرنگه. خوشگله. چرا وقتي بهت مي گم شلغم بانو يا هويج بانو ناراحت مي شي اما مي گم گلبانو خوشت مياد!؟ هويجم پر فايده ست... وينامين آ داره ... ويتامين آ بانو... -
پ.ن: گفته بودم كه وقتي لاغر مي شوم همسري صدايم مي كند كاغذ بانو؟!
تا آخر سال 85 اوضاع به همون ترتيب گذشت. من دلايل زيادي داشتم براي دست دست كردن روز خواستگاري. خواهر بزرگتري كه نمي خواستم احساس تنهايي كنه شايد مهم ترين بهانه بود. اما مهم تر از اون كنار نيومدن من با حس هاي خودم بود كه با همه اطمينانم به اين انتخاب، منو سر ازدواج كردن يا نكردن مردد مي كرد. آدمي كه از تنهاييش لذت مي بره براش سخته كه بخواد كسي رو تنگاتنگ خودش داشته باشه. و من از اين دسته بودم (هستم؟!). پر از تحرك. پر از برنامه. پر از انگيزه و كارهاي نكرده. هميشه در حال دويدن و لذت بردن از اين دويدن. بارها فكر مي كردم كه شايد بهتر بود اين آدم پنج سال ديگه تو زندگي من پيداش مي شد. وقتي به نقطه ثباتي رسيده بودم كه ازدواج رو جزو برنامه هاي آينده نزديكم قرار مي دادم. تو اون شرايط تنها چيزي كه تو زندگي من جايي نداشت ازدواج بود. مثل بارداري ناخواسته. بايد تصميم مي گرفتم كه ازش چشم پوشي كنم يا بپذيرمش و قيد تجرد سبك و پر سرعتم رو بزنم. من راه دوم رو انتخاب كردم. يه تصميم كاملا منطقي بدون دخالت حس هاي جورواجوري كه تو وجودم جيغ و داد راه انداخته بودن. همون زمان يكي از دوستام بهم گفت تو زندگيت مبتني بر حس هاته. اما مي خواي اينجا با عقلت تصميم بگيري. اگه زبون احساساتت رو مي فهمي با همون احساسات جلو برو. سعي نكن شبيه آدماي منطق مدار بشي. با اين حال من شدم و ضرر نكردم. تو زندگي مشتركم و حتي زندگي اجتماعيم ضرر نكردم اما تو حال و هواي شخصيم خودمو ناديده گرفتم (و اين كشمكش ها و سرزنش هاي دروني كه مي بينيد هنوز ادامه داره از همين جا شروع شده). تا تير ماه ۸۶ كه امتحانات دانشگاه من تموم بشه، همسري من صبورانه منتظر موند تا من به شرايطي برسم كه بتونم قضيه رو تو خانواده مطرح كنم. بدون اين كه بهم فشار بياره يا بخواد سريع تر تكليف رو مشخص كنم. و من كم كمك خجالت كشيدم كه مردم رو معطل نگه داشتم! و چند روز بعد از تموم شدن امتحانات، قضيه رو توي خونه مطرح كردم. تو تمام اون مدت خانواده همسرم كه تهران زندگي نمي كردن، مدام براش نقشه مي كشيدن و تو نخ دخترهاي دوست و آشنا بودن! همسرم آخرين باري كه به اين بهانه مجبور شد به زادگاهش برگرده، حاضر نشد "شهرزاد" رو ببينه و به مادرش گفت كه من براي گنجشك بانو فكرها دارم. مادر همسرم قبل از عيد اومد تهران و خواست تا منو ببينه. من دلم نمي خواست. درست نمي ديدم وقتي هنوز خانواده من از حضور كسي تو زندگي من خبر ندارن، خانواده همسرم با من ملاقات هم كرده باشن. با اين حال، همسرم گفت با شناختي كه من از خانواده م دارن، مي دونم ديدن تو مي تونه به موافقت هاشون كمك كنه. و من هر روز دلم بيشتر خالي مي شد. از اين كه مگه قراره مخالفتي هم داشته باشن؟ مگه دايره نفوذشون قراره بيشتر از پيشنهادهاي بدون فشار باشه؟ با اين حال ما همديگه رو ديدم. تو يه سفره خونه موقع ناهار. و من كه قاشق قاشق باقالي پلو توي گلوم مي موند و همسر خوشحالم كه تكه تكه جوجه هاشو مي بلعيد و داشت بال در مي آورد... انتظار نداشتم مادر همسرم رو اين طور ببينم. فكر مي كردم زن سختي كشيده و افتاده حاليه. اما كسي كه من مي ديدم زن سر حال، جوون و خوش چهره اي بود كه شلوار جين پاش كرده بود، مانتوي بافتني مشكي با شال سفيد و مشكي. يه لحظه فكر كردم من با 21 سال سن، با اون پالتوي بلند نوك مدادي با برش روي سينه و يقه انگليسيش كه جذب روي تنم نشسته بود، با بوت هاي نوك تيزي كه به ساق پام چفت شده بود، با كيف كوتاهي كه روي ساعدم مي انداختم، و راه رفتن شق و رقم كه هميشه پاشنه كفشم رو ساييده مي كرد، شبيه يه خانوم با ديسيپلين اتوكشيده به نظر ميام و بايد خيلي جينگول تر از اين لباس مي پوشيدم تا بتونم عروس اين مادر شوهر به نظر بيام! اين ديدار با خوبي و خوشي تموم شد و من شنيدم كه مادر همسرم منو زيبا، محترم و خوش برخورد و مظلوم ديده.
ادامه دارد پ.ن: نوروز امسال، نوروز اولين سال دو نفره مون، پر از بطالت بود و خونه. گرفتاری های همسری مگه مي ذارن؟ سواي از لذت خوابش، سرما خوردگي كذايي و مهموني بازي هاي بي موقع، و حتي لاست ديدن هاي افراطي، دوست نداشتني هاي امسال من بودن... با این حالُ لذت عید امسال رو با هیچ کدوم از نوروزهای تجرد عوض نمی کنم...
|
درباره وبلاگ
![]() لطفا از من خرده نگيريد اگر دلخوري هايم را اينجا مي نويسم. اگر گاهي كودك مي شوم و كودكانه براي شما تعريفشان مي كنم. اگر گاهي بي منطق مي شوم و لجبازي مي كنم. برايم بزرگتري نكنيد. بگذاريد جايي را داشته باشم براي نق زدن و بچگي كردن. باور كنيد شخصيت من هم مثل شما والدي دارد كه بايد به قواعدش احترام بگذارم. بگذاريد همين يك جا دور از چشم والد درونم نفس بكشم... پيوندها
|
||