تبليغاتX
گنجشک بانو
گنجشک بانو
در این وبلاگ خبری از جیک جیک مستانه نیست؛ تا اطلاع ثانوی لااقل.
 
شنبه 26 اردیبهشت1388 :: 17:54 :: نويسنده : گنجشک بانو

 

·         مریم می گه از بعد از ازدواجت تک بعدی شدی. به خیلی چیزا دیگه فکر نمی کنی. گفتن نداره که حرفش به مذاقم خوش نمیاد اما دربست قبول دارم. خیلی وقته با خودم کلنجار می رم... زندگی مشترک فرآیند وقت گیریه... یا شاید من فرصت طلب شده م و تنبلی هام رو می ذارم به پای وقت نداشتن... یا حتی شاید این خاصیت عشقه... خلع سلاح شدن. حداقل تا مدتی که به خودت بیای و بتونی لابه لای لذت و شیرینی لحظه های دو نفره، روال زندگی سابقت رو هم پیش بگیری.

 

·         شبکه سه واقعا چه تصوری از ملت داره که اون برنامه منطقه آزاد رو ساخته؟ تو جامعه ما زمانی که هنوز سطح تحصیلات پایین بود، دانشجو روشنفکر  جامعه محسوب می شد. کسی بود که تصمیماتش تو جریانات سیاسی اجتماعی اثر داشت. اما حالا که همه ما حداقل لیسانس داریم، یه دانشجوی کارشناسی چه حرفی برای گفتن داره که روش به عنوان قشر فعال فرهیخته حساب باز می کنن؟ همه ما این دوران دانشجویی رو گذروندیم، و الان وارد اجتماع، بازار کار و زندگی شدیم. این یعنی سطح معلومات و بینشمون خیلی بیشتر از این جغله های دانشجوئه. یه سر و گردن بالاتر! تازه صرف نظر از این که سال به سال و ترم به ترم –ببخشید- اما شعور دانشجو جماعت و فضای فرهنگی دانشگاه ها افت می کنه. نه واقعا الان قراره حرفای این دو ترم دانشگاه رفته ها ذهن بیننده های تلویزیون رو روشن کنه که رفتن براشون تریبون آزاد راه انداختن؟؟؟

 

·         سه ساله که دارم با خودم کلنجار می رم که ارشد شرکت کنم. نمی تونم. هیچ رشته ای ارضام نمی کنه. هیچ اشتیاقی برای هیچ رشته ای ندارم. حتی رشته لیسانسم که این  همه براش خودمو به آب و آتیش زدم. با خودم که روراست باشم می بینم که ترجیح می دم آدم باسوادی باشم تا آدم متخصصی. تو روزگاری که اگه بخوای تحصیلکرده باشی، عمرت فقط به متخصص شدن تو یه رشته قد می ده، من ترجیح می دم همون اقیانوس کم عمقی باشم که سطح وسیعی رو پوشش می ده. چیزای زیادی بدونم، ولو در حد مختصر... با این حال این عشق علم بودن همسری منو می ترسونه. نمی خوام فاصله تحصیلیم باهاش زیاد شه. لیسانسه موندن بزرگترین مایه شرم من تو زندگی شخصیمه!

 

 

 

·         هوای سفر دارم. هوای نبودن... خدایا ابر رحمت لطفا!



سه شنبه 22 اردیبهشت1388 :: 19:2 :: نويسنده : گنجشک بانو

 

دیشب خواب دیدم  که وقتی اومدم پیشت، کور شده بودی. چشمات نمی دید. ضجه می زدم. تحمل عذابتو نداشتم. به هر دری زدم. یکی اومد بالاسرت. گفتن خوب شدی. تعبیر خواب رو نگاه کردم. اگر خواب ببينيد كور شده ايد نشانه آن است كه آسايش و رفاه زندگي تبديل به فقر و تنگدستي مي شود. اگر ديگري را در خواب كور ببينيد، دلالت بر آن دارد كه كسي از شما كمك مي طلبد .

امروز اومدی، گفتی اتفاق چند ماه قبل تکرار شده. حالا دیگه هیچی هیچی نمونده. از آینده می ترسم...



سه شنبه 22 اردیبهشت1388 :: 9:54 :: نويسنده : گنجشک بانو

 

توي فرودگاه كه رسيدم، يه نگاه به بليطم انداختم. پروازم يك ربع ديرتر از اوني بود كه فكر مي كردم. يه كوه رو دلم سنگيني كرد. 15 دقيقه انگار كه 15 ساعت بود. هنوز 20 دقيقه مونده بود به پرواز كه فهميدم پروازمون نيم ساعت تاخير داره... پاهام شل شد و دلم انگار كه ديگه داشت پاره مي شد... مي دونم به تويي كه از سه ساعت قبل تو فرودگاه تهران منتظر من نشسته بودي چي گذشت... باند پر بود و ما سه دور، تهران رو دور زديم تا بشينيم. نفرت انگيز ترين لحظه هاي زندگيم بود...

خدا مي دونه كه دوري از تو -عزيزترينم- بيشتر از هر چيزي توي اين سفر به من سخت گرفت. روزهايي كه نمي دونستم واقعا من اينجا چي كار مي كنم؟ بي تو... بدون زندگيم... بدون دلخوشي هام... فقط چهار روز بود اما من انگار برگشته بودم به دوران عقدمون كه من براي تو سيب ممنوعه بودم و تو براي من شاهزاده نرسيده...

 

 

1،  ابرهای گلوپ گلوپ عزیز من

 

2،  اتاق تنگ و کوچیک من تو هتل مثلا سه ستاره اهو*از! 

 

3،  مسجد* سلیمان پر از درد است

 

4، مسجد* سلیمان زیبا هم بود

 

5،  توی اهو*از خاک خوردم و عرق ریختم. هوا پر از غبار بود

 

6 باز هم مسجد* سلیمان

 



سه شنبه 15 اردیبهشت1388 :: 10:31 :: نويسنده : گنجشک بانو

دارم مي رم ماموريت. تمام عناصر اين سفر برام ناخوشاينده. محلش، وسيله سفر، زمان سفر، عامل انساني، هدف سفر...

 

بايد برم شهر مادر همسري... خدا كنه نبينمش.

 



 
درباره وبلاگ

لطفا از من خرده نگيريد اگر دلخوري هايم را اينجا مي نويسم. اگر گاهي كودك مي شوم و كودكانه براي شما تعريفشان مي كنم.
اگر گاهي بي منطق مي شوم و لجبازي مي كنم. برايم بزرگتري نكنيد. بگذاريد جايي را داشته باشم براي نق زدن و بچگي كردن.
باور كنيد شخصيت من هم مثل شما والدي دارد كه بايد به قواعدش احترام بگذارم. بگذاريد همين يك جا دور از چشم والد درونم نفس بكشم...