|
گنجشک بانو
در این وبلاگ خبری از جیک جیک مستانه نیست؛ تا اطلاع ثانوی لااقل.
|
|
||
|
دارم سعی می کنم زندگی رو از سر بگیرم. دارم سعی می کنم هر چیزی رو که رنگ و بوی سیاست می ده کنار بذارم و به زندگی دو نفره مون برسم. دیگه بلافاصله بعد از خوندن و شنیدن یه خبر گوشی به دست دنبال همسری نمی افتم. اما خدا می دونه که این روزا بیشتر از هر روز دیگه ای تو دلم خالیه. حتی بیشتر از روزای اول این شلوغیا... می ترسم. می ترسم از روزایی که ایران بشه پاکستان... بشه عراق...افغانستان... می ترسم از روزی که جنگ داخلی تا اونجا پیش بره که مرگ دیدن عادت روزانه مون بشه... از روزی که ندونی چشم به راه عزیزت به در بمونی یا پی تیکه های پیکرش تو لاشه های انفجار بمب بگردی... من از اومدن و موندن یک نفر می ترسم اما بیشتر از اون از رفتن و برنگشتن این همه آدم واهمه دارم... از مرگ دیدن و خون چشیدن... نشسته ام کنج خونه و برای سالم برگشتن همسرم ذکر می گم... موبایل ها که قطع می شه، من می مونم و اضطرابی که گوله گوله از چشمام می ریزه پایین... من و انگشتایی که روی هر بندش یه ذکر سراسیمه نقش بسته... دلم برای این همه مادر خون به دل می سوزه... خدایا تمومش کن عزیزترینم... هیچ وقت از چیزی به این اندازه خوشم نیومده بود. مرسی که برام خریدیش... عاشقش شدم!
تو امتحاناي همسري هستيم و من براي اولين بار حس مادرايي رو دارم كه به خاطر امتحانات بچه شون درهاي عالم به روشون بسته مي شه! همسري با حضور من توي خونه بيشتر از درس عقب مي مونه و مرتب خواستار بيرون بودن منه اما همچين كه مي خوام پامو از خونه بذارم بيرون، مثل بچه ها آويزونم مي شه كه نه! نرو... دلم نمي خواد بري من تنها بمونم! خيلي استرس داره. بد مي خوابه، زياد مي خوابه، خسته و كسله، سر كار نمي ره و اكثر اوقات روز توي خونه حبسه، به شدت تو خودشه (اين منو خيلي نگران مي كنه)... به اين حالت ها بايد سرگيجه و تهوع و سستي اين چند روزه رو هم اضافه كرد كه به خاطر تجويز هاي مسخره اون دكتر ابله دچارش شده. (براي يه سرما خوردگي 10 تا كوآموكسي كلاو خورده و 10 تا از يه قرصي كه هيچ كدوم تا حالا اسمشو نشنيده بوديم، و 2 تا 6.3.3 زده!) من اين وسط دست و پامو گم كردم و عين عين عين يه زن عامي هيچ كاري ازم بر نمياد جز پختن غذاهاي رنگ و وارنگ و كيك و شيريني... بلكه ذوقش باز شه و يه نقطه روشن تو اين روزاش پيدا كنه... كه نمي شه... كه نمي كنه... انتخابات هم به اين همه استرس و ناراحتي ش دامن مي زنه... همين ديگه... كلا خوشحال نيستيم اين روزا. حالا باز بگن ز گهواره تا گور دانش بجوي! اينجوري؟!
پ.ن: ديروز از جمعه بازار پاساژ پروانه يه مانتوي خوشگل خريدم. فردا عكسش رو مي ذارم.
پ.ن۲: شما هم لينك هاي وبلاگ و عنوان پست ها رو آبي رنگ و آندرلاين شده مي بينيد؟ من چند بار قالب رو تغيير دادم اما وضعيت همونه. نمي دونم چرا اين جوري شده. كسي مي دونه چي كار بايد بكنم؟ ديشب بعد از مقادير متنابهي غصه و گريه و بيرون رفتن از خونه و تنهايي قدم زدن و برگشتن و شام پختن و خوردن و دوباره تو رختخواب رفتن و هق هق كردن تو بغل همسري سرما خورده و از دل من در نيومدن دلتنگي ها و الكي ناراحت بودن هام، همه چي ختم به خير شد! صبح همسري براي رفتن به سركار بيدارم كرد اما من دل درد داشتم و تصميم گرفتم بيشتر بخوابم. همین که بيدار شدم، همسري رنگ و روي زرد منو ديد و چن لحظه بعدش من گنجشك بانوي بيچاره اي بودم كه هلف هلف خرما مي رفت تو دهنش و با بيحالي و خواب آلودگي جوونده مي شد! آخر سر هم بعد از خوردن فيفول، همسري دستور داد كه تا تو يه رنگي به صورت گچيت مي مالي من مي رم «جيگركي» (یه «جيگركي»نزديك خونه مون هست تر و تميز!) چند تا سيخ جگر سفارش مي دم. زودي بيا. نه، آخه كدوم جيگركي ساعت 9 صبح بازه؟ بسته بودن جيگركي همانا و زور چپون شدن آب آلبالو و پَپه سالاري تو گلوي ما همان! (شيريني هاي سپه سالاري اين شيريني پزي دم خونه ما حرف نداره... نرم... گرم... لذيذ... ما بهش مي گيم پپه سالاري!) تو مسير اداره يه نوشيدني دنت شكلاتي هم خوردم كه يه وقت براي سر رسيدن عزرائيل عزيز مشكلي پيش نياد! (فتوای گنجشک بانو: هیچ بنی بشری که اپسیلون مقداری به سلامتی خودش اهمیت می ده حق نداره این نوشیدنی غلیظ و چرب و مرگ و سرطان رو بخوره. یه نوشیدنی دنت مساوی با ۲۴ ساعت سیر بودن! (برای سحری بخورید حلاله)) الان هم مي تونم تضمين كنم كه تا شب (كه قراره جگر بزنيم بر بدن) در مقابل هرگونه موج گرسنگي، تشنگي، ضعف، قار و قور شكم، دل ضعفه و اسيد معده ياراي ايستادگي دارم. زت زياد! به نظرم همونقدر که یه مرد از ندیدن روی خوش و لبخند و آغوش باز موقع رسیدن به خونه دلسرد می شه، یه زن هم از ندیدن جواب محبتش وقتی خودشو برای ورود مردش آماده کرده، دلگیر و غصه دار می شه. خصوصا اگه زن خودش هم خسته باشه و تازه از کار برگشته باشه و تنها دلیل سر پا موندن و بیدار بودنش انرژی دادن به همسرش با یه لبخند باشه... خصوصا اگر زن پری-ود باشه و همسرش اینو بدونه... خصوصا اگر زن دلش گرفته باشه و تنها به امید محبت های همسرش دلتنگی هاشو تو خودش نگه داشته باشه...
شدیم عین دو تا بچه ای که مامانشون گذاشتتشون خونه رفته خرید، سفارششون هم کرده که دست به هیچی نزنید تا من بیام. کارامونو کردیم، مشقامونو نوشتیم، بازیامونو کردیم، حالا بی حوصله افتادیم کف اتاق که کی مامان میاد ما برای بقیه روزمون یه برنامه ای داشته باشیم! به همسری می گم دقت کردی؟ زندگیمون شده یه خط صاف که یه وقتایی مطالعه و فیلم دیدن یه شیبی بهش می ده. بقیه ش فلته! سر کار می ریم. میایم خونه... دلمون برای هم تنگه... یکم با هم حرف می زنیم... خوراکی می خوریم... آروم می گیریم... بعدم خواب! پ.ن1 : چرا ما بلد نیستیم سر خودمونو گرم کنیم؟ نه جدا شماها چیکار می کنین؟ (حالا اینجا که هیچی! بهشت و بگو که توش چقدر بیکار بشینیم حوصله مون سر بره! سنگ و کلوخم که اونجا پیدا نمی شه بزنیم تو شیشه مردم در بریم.)
پ.ن 2: امروز تعطیل بودم. اینم از حاصل امروزم... از اين فكر بايد، نبايد نجاتم بده... بعدا نوشت: قضيه تازه اي نيست. پاي دو دو تا چهارتاهاي هميشگي من و جور نشدن معامله زندگي در ميونه. زندگي دو نفره مون بي نقصه... فقط مثل همه اين 10 ماه زير يه سقف بودن، هر از چند گاهي طوفاني مي رسه كه آنتن ما رو بهم مي ريزه و آينده مون رو بيشتر از قبل برفكي مي كنه. امروز ديگه مطمئن شدم كه اين گيرنده حالا حالاها تصوير روشني ازش در نمياد... مي ترسم. ما خيلي تو موج بلاياي اين روزگار كوچيكيم. خيلي آسيب پذير... ساقه تردي كه زود مي شكنه و به باد مي ره. من صبوري مي كنم. مي خندم. زندگي مي كنم... اما نمي دونم اين صورتك رو تا كي مي تونم رو چهره م داشته باشم... من هيچ وقت تسليم ضعف نشدم... هيچ وقت تسليم زمانه نشدم... هيچ وقت نمي خوام باور كنم كه تو مسير باختن افتادم... تصورش هم به معني شكسته... خدايا ما رو يادت نره وسط اين همه سرسره ي ليز بارون خورده؟ |
درباره وبلاگ
![]() لطفا از من خرده نگيريد اگر دلخوري هايم را اينجا مي نويسم. اگر گاهي كودك مي شوم و كودكانه براي شما تعريفشان مي كنم. اگر گاهي بي منطق مي شوم و لجبازي مي كنم. برايم بزرگتري نكنيد. بگذاريد جايي را داشته باشم براي نق زدن و بچگي كردن. باور كنيد شخصيت من هم مثل شما والدي دارد كه بايد به قواعدش احترام بگذارم. بگذاريد همين يك جا دور از چشم والد درونم نفس بكشم... پيوندها
|
||