تبليغاتX
گنجشک بانو
گنجشک بانو
در این وبلاگ خبری از جیک جیک مستانه نیست؛ تا اطلاع ثانوی لااقل.
 
سه شنبه 31 شهریور1388 :: 13:29 :: نويسنده : گنجشک بانو

این روزا رو حس نمی کنم. چندماهه که روزام رو حس نمی کنم. کار همه وقتم رو می گیره و من دیگه حتی خودم رو هم حس نمی کنم. این روزا شاید مهم ترین انفاق زندگی من این باشه که بعد از مدت ها می تونم سرم رو روی مهر بذارم و دعا کنم. چند ثانیه فقط... بعد از مدت ها که حتی وقت دعا کردن و فکر کردن به خدا -خارج از نمازهای نصف و نیمه م- رو نداشتم. خیلی خسته م. خیلی دلزده م و فکر می کنم که یک لحظه هم نمی تونم این جو کاری رو تحمل کنم...

تنها نقطه روشن زندگیم، غروباست که برمی گردم خونه و خستگیم واقعا جا می مونه پشت در. اما خب اینم فقط مال چند ساعته. مثلا دارم با لذت فیلمی رو که مدت ها براش لحظه شماری کرده بودم می بینم که یهو دچار حمله خواب می شم. از هیجان و هیاهوی فیلم بیرون می آم و بدون مسواک زدن به همسری شب بخیر می گم و می رم می خوابم. همین قدر سریع و غیرمنتظره.

دوست ندارم. من این گنجشک بانو رو دوست ندارم. گنجشک بانویی که سرجای خودش نیست رو دوست ندارم. گنجشک بانویی که مدام در طول روز توی خودش در حال جنگ و جداله دوست ندارم. گنجشک بانویی رو که تو جدال روزهاش خودشو شکسته و شکست خورده می بینه دوست ندارم. من این گنجشک بانوی سرخورده و غمگین رو با لبخند و هیاهوی دروغینش دوست ندارم. دوست ندارم گنجشک بانویی رو که داره هرز می ره. گنجشک بانویی رو که مدت هاست خود پیشرو و فعالش رو گم کرده دوست ندارم. گنجشک بانویی رو که مظلومانه تو محیط کارش دیده نمی شه دوست ندارم.

 

پ.ن 1: خسته م خدایا. راهی جلوم بذار.

پ.ن 2: نگرانم نباشید. وجه خصوصی زندگیم رو رواله. زندگیم این روزها آروم تر و عاشقانه تر از همیشه ست. مشکلات به قوت خودشون باقی ن اما من دیگه شکایتی ندارم. نمی دونم بزرگتر شده م، صبورتر شده م یا مثبت نگر تر. هر چی هست، وابستگی هامو به زندگی بیشتر می کنه. اما وقتی برای لذت بردن نیست. تمام کیفم نصف و نیمه تموم میشه.

پ.ن 3: همسری عزیزم... نمی دونی چقدر نگرانتم. نمی دونی چقدر دلم می لرزه وقتی می بینم اینطور داری به هر دری می زنی به خاطر من. نمی تونم تحمل کنم که اینجوری تو خودت فشرده بشی... بیشتر از همیشه دوستت دارم و بیشتر از همیشه بهت وابسته م...

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------

چی می گن  اینا؟



دوشنبه 23 شهریور1388 :: 15:45 :: نويسنده : گنجشک بانو

    دلم می خواد نرم سر کار. دلم می خواد انقدر برم استخر که تلافی این همه سال آب ندیدن رو درآرم. دلم می خواد برم خرید، به خونه زندگیم برسم، دلم می خواد برم باشگاه، زبان نیمه کاره مو به یه جایی برسونم... دلم می خواد برم چند تا زبون یاد بگیرم. دلم می خواد با خیال راحت بخوابم. دلم می خواد اوضاع درست بشه... بشم خانوم خونه... خدایا، می بینی منو؟

 



شنبه 21 شهریور1388 :: 15:0 :: نويسنده : گنجشک بانو

پنجشنبه خونه پدری باز شده بود محل تجمع فامیل. چقدر این تجمع ها رو دوست دارم. چقدر حس خوبی دارم. البته اگر اون 3 تا جوجه جیغ جیغو رو که مدام دارن تو بغل پدر و مادرشون گریه می کنن و بهانه می گیرن از جمع مهمونی فاکتور بگیریم!

بابا بعد از ازدواج من خیلی عوض شده. انگار شده بزرگ فامیل... من این نقش رو دوست دارم اما نه برای بابای خودم. بابایی که همیشه سرحال ترین و جوون دل ترین آدمی بوده که می شناختم...

پنجشنبه صبح، ساعت 10 بیدار شدم و هول هولکی آماده شدم که برم بازار. ساعت 11 بود که دیگه راه افتادم. همسری اما موند تا به کارای عقب مونده ش برسه. پنج شنبه تنها روز تعطیلی منه و نمی شد از دستش بدم. قرار بود برم و چن تا تیکه چیز کوچولو بگیرم برای خونه و زود برگردم. اما رفتن همانا و راه رفتن تا ساعت 6 و نیم همان. وسط راه همسری هم به من ملحق شد تا یه فرش بخریم و نتیجه این بود که مجبور شدیم از همونجا صاف بریم خونه بابا اینا. با اون همه وسیله!

اینا هم خریدام هستن:

جورابان حراج گذاشته بود. هر کدوم از این جورابا رو به جای 2و نیم خریدم 1500.

این فرش رو برای اتاق خواب خریدم. اگه می بینید سایه می ندازه برای اینه که خوابش اونوریه من اشتباه پهن کردم! الان درستش کردیم.

این پادری پش پشو هم برای جلوی در حمام و توالت.

این کیف رو خیلی دوست دارم. روی شونه خیلی شیک تر می شه. فقط موندم با جلنگ جولونگ اون آهناش چه کنم!

این شلوار لی رو تو حراج خریدم. 15 تومن! جنسش خیلی محکمه.

وای یه مغازه تو اعماق بازار حراج گذاشته بود. داشت مغازه ش رو می فروخت. این دستکش ها رو خریدم 1500! توش پشمیه. گرم و نرم... خیلی بامزه س. برای روزای برفی و برف بازی کردن!

 

 



چهارشنبه 18 شهریور1388 :: 16:1 :: نويسنده : گنجشک بانو

 

اعتماد به نفسم شدیدا پایین اومده.

خدایا من این آدم رو دوست ندارم. کاش می شد از اول بسازیش...



دوشنبه 16 شهریور1388 :: 11:40 :: نويسنده : گنجشک بانو

1-      قدرت تطابقم پایین اومده و این به شدت آزارم می ده. هر چیزی خلاف میلم می تونه منو بشکنه. نمی دونم آدم کم کم که بزرگ می شه از شور و شر می افته، یا همچین که زندگیشو تو دست خودش می بینه و خودش می شه همه کاره خودش، به خودرایی و استبداد عادت می کنه.

تو شرایط کاری جدید بیشتر از همیشه از خودم مقاومت نشون می دم. از قاطی شدن با آدم ها. از حل شدن و دل دادن به کار. از حرفه ای شدن تو این کار کناره گیری می کنم. همه ش به خودم می گم که این کار، کار من نیست اما از طرفی می بینم که بالاخره الان دارم انجامش می دم و بهتره که تو همین مدتی که اینجام خودمو با این مقاومت نابود نکنم. مقاومت من پیش از اون که همکارام رو اذیت کنه خودمو تحلیل می بره. اولین روز ماه رمضان با این پسره که مافوقمه بحثم شد. طوری از کوره در رفتم و هر چی دلخوری داشتم با داد و هوار بهش گفتم. مطمئن بودم فردا دیگه نمیام سر کار. حتی به مینا که باتری لپ تاپم پیشش بود گفتم یه روز بیرون باهات قرار می ذارم ازت می گیرمش... داد و بیدادهام که تموم شد گفت خانوم فلانی خیلی آدم مغروری هستی... اولین بار بود تو عمرم که همچین چیزی رو بهم می گفتن. فکر کردم شاید این نتیجه همون حس انعطاف ناپذیری این روزها ست که منو تو چشم دیگران اینطور جلوه می ده...

پ.ن: نگفته بودم محل کار قبلی چی شد؟ یه روز ریختنمون بیرون و گفتن خدافظ. همین.

 

2-      اولین خونه زندگی مونو  تو بدترین شرایط ممکن اجاره کردیم... وقتی که فقط 3 هفته از عروسیمون می گذشت. عصر یکی از روزای مردادماه پارسال بود که از بیرون بر می گشتیم. از مترو پیاده شدیم که 5 تا اس ام اس همزمان برای همسری رسید. فقط گفت مادرمه... من دیگه نمی فهمیدم. چشمام هیچ جا رو نمی دید. حس می کردم ضربان قلبم اونقدر بالا رفته که همین الان قلبم می ترکه. همسری برام نخوند. نذاشت خودمم بخونم. فقط گفت که نوشته تا دو هفته دیگه باید خونه رو تخلیه کنید وگرنه با مامور میام می ندازمتون بیرون. نگفت بقیه اس ام اس ها چی بودن. اما می تونستم حدس بزنم... داشتم خفه می شدم. ما که همچین قصدی داشتیم... ما که می خواستیم خودمون یه روز خونه رو خالی کنیم و بگیم نخواستیم این قصر و این لطف بیکران رو.

از همون شب راه افتادیم دنبال خونه پیدا کردن. پول؟! 4 میلیون تو حساب من بود که پس انداز کار کردنم بود. سکه های سر عقد رو باید می فروختیم. شاباش ها رو هم گذاشتیم روش و شد 2 میلیون. اون روزا رو که یادم میاد وجودم پر از درد می شه. انگار که از زیر سنگ پول جور می کردیم. تمام پس انداز و وام هامون رو خرج اون عروسی کذایی کردیم که الان شده بدترین خاطره زندگی من. حتی حاضر نیستم آلبوم عکسامو نگاه کنم. نمی تونستیم به کسی چیزی بروز بدیم. نمی تونستیم از نزدیکان کمکی بخوایم. نمی تونستم غرور همسری رو بیشتر از این خرد کنم. بابا پیشنهاد داد بهمون پول قرض بده. نمی خواستم قبول کنم اما مجبور بودیم. همسری 2 تومن از کسی قرض گرفت و من یه تومن از بابا. یه خونه کوچیک 45 متری تو یه منطقه ارزون شهر اجاره کردیم. 9 تومن 100 تومن. بابا خیلی اصرار داشت بیایم طبقه بالای خونه شون که مستاجر تازه بلند شده بود ساکن شیم. به هیچ وجه ممکن نبود بهش فکر کنیم. بابا هم اگر چه با لطف زیاد همچین پیشنهادی رو می داد اما دلایل منطقی ما رو قبول کرد. گفتم نمی خوام فکر کنن از پس زندگی مون بر نمیایم. که بگن دادماد سر خونه شد. بعد از اجاره خونه مون بود که یه روز بابا منو کشید کنار و گفت که قسطا و اجاره خونه تونو بسپارید به من. می فهمیدم از محبتشه. از حمایتیه که تو همه زندگی خالصانه بهم روا داشته. اما وقتی می شنیدم که می خواد جور زندگی منو بکشه خورد می شدم.

رفتیم تو خونه جدید... جامون خیلی تنگ بود. راهمون به محل کار هر دومون دور بود. اما سر کردیم. از همون روز اول به امید سال بعد سر کردیم. شب اول که بابا اینا و شوهر خواهری اومده بودن کمک (خواهری تازه 4 روز بود که فارغ شده بود). به سرعت یه بخشی از کارا رو انجام دادن و اتاق خواب رو چیدن و رفتن. انقدر ذوق بودن پیش نی نی تازه اومده رو داشتن که حتی نموندن شام بخورن. یه دفعه حس کردم چقدر تنها شدم. چقدر غریبی می کنم تو این خونه. نشستم روی زمین و تکیه دادم به یکی از کارتون ها. رو به روم پر از کارتون های باز نشده بود. یه نگاه به خونه کردم و تازه حس کردم که نفسم داره در میاد. حس کردم یه وزنه سنگین از رو شونه هام برداشتن و تنم آروم شد. همسری عصبی تر و تنها تر از همیشه نشسته بود و با انگشتاش بازی می کرد. گفتم خوشحال نیستی؟ گفت نه. اما من خیلی خوشحال بودم. خیلی آروم شده بودم. لذت نشستن تو این خونه، لذت این استقلال کوچیک برام اندازه یه دنیا بود. خونه من بود... خونه ای که توش تحقیر و منت نبود. (خدایا شکرت)

اینا رو گفتم که بگم امسال بعد از یه سال تنگی جا و دوری راه خونه مونو عوض کردیم. اینجا هم 13-14 متر جامون بازتره و هم راهمون خیلی نزدیک تر به همه جا. خدایا دوباره و صدباره شکرت. اینا رو نوشتم که یادم نره چه روزایی رو داشتم. هر چند که موقع روایت کردن این حرفا سعی می کنم آدمی باشم که از دور خودمو می بینم. یاد آوری دقیق اون لحظه ها هنوز وجودمو فشرده می کنه... یه ماهه اومدیم تو این خونه اما تازه دیشب اتاق خواب رو شستیم و چیدیم! ساعت کاریم اینجا زیادتر شده و ماه رمضان هم مزید بر علت که کمتر نای به زندگی رسیدن رو داشته باشیم.

 

3-      دلم برای اینجا تنگ شده بود. نتونستم بر نگردم...

۴- بیشتر از هر چیز نوشتم که یادم نره چه روزایی بود. چه روزای تلخی بود...

 



 
درباره وبلاگ

لطفا از من خرده نگيريد اگر دلخوري هايم را اينجا مي نويسم. اگر گاهي كودك مي شوم و كودكانه براي شما تعريفشان مي كنم.
اگر گاهي بي منطق مي شوم و لجبازي مي كنم. برايم بزرگتري نكنيد. بگذاريد جايي را داشته باشم براي نق زدن و بچگي كردن.
باور كنيد شخصيت من هم مثل شما والدي دارد كه بايد به قواعدش احترام بگذارم. بگذاريد همين يك جا دور از چشم والد درونم نفس بكشم...